روز نهم اسفند، روز حادثه، گویی قرعهی شهادت به نام او افتاده بود. همکارانش میگویند آن روز شیفت او نبود، امّا به جای همکارش پا به میدان گذاشت. همسرش روایتی عجیب از صبح آن روز دارد: «کیف مدارک، ساعت و انگشترش را با خود نبرد؛ انگار میدانست در این شیفت به اینها نیازی ندارد.» او با روحی سبکبار رفت، بیآنکه دلبستگیهای دنیایی را با خود ببرد.