شفقنا- استاد مرتضوی با هدف شناخت بهتر پدیدههای سیاسی اجتماعی توضیح داد که چرا یزید قاتل سیدالشهدا(ع) است و گفت: کسانی که یزید را تبرئه کردهاند، میگویند یزید در شام بوده و خبر نداشته و ابنمرجانه نیروی خودسری بوده و این جنایت را از پیش خود انجام داده است، اما اولا شواهد به روشنی نشان میدهد یزید سببیت در قتل داشته و گزافه نیست اگر بگوییم او سببی اقوی از مباشر است. دوم آنکه یزید به دلیل نقش حکومتی، در جایگاهی قرار دارد که نمیتواند در مقابل چنین جنایتی سلب مسئولیت از خود بکند. البته بعد که اوضاع برگشت، گفت اسرا را با احترام به مدینه ببرید، اما این نمیتواند نقش او را نفی کند و سوم اینکه رفتارهای بعدی یزید، چه قولی و چه عملی، به روشنی نشان میدهد که او مجرم اول در شهادت حضرت سیدالشهدا(ع) است.یزید بن معاویه قاتل اصلی امام حسین(ع) استآیت الله سیدضیاء مرتضوی در گفت وگو با شفقنا تحلیلی تاریخی اجتماعی و سیاسی در شناسایی قاتل واقعی امام حسین(ع)، داشت و بیان کرد: در ابتدا ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) و یاران باوفای ایشان را تسلیت میگویم و از زحمات برادران و خواهران در خبرگزاری شفقنا تشکر میکنم. عنوان بحث، شناسایی قاتل واقعی امام حسین(ع) از نگاه تاریخی اجتماعی و سیاسی است. شاید مایه تعجب باشد که چرا این عنوان انتخاب شده است؟ اینجا نه اداره آگاهی است و نه محکمه؛ غرض ما توجه دادن به عوامل واقعی در شناخت آسیبهای اجتماعی در نگاه کلان است که نباید و نمیتوان نگاه خود را تنها معطوف و محدود به برخی عوامل مباشر و روی صحنه کرد؛ به ویژه وقتی انگیزههای روشن و کافی برای پنهان داشتن عوامل اصلی و مشغول ساختن جامعه به عوامل فرعی و اموری است که خود معلول و برخاسته از زمینهها و عوامل اصلی دیگری است که چه بسا به چشم نمیآید یا برای انحراف افکار عمومی از مقصران و عوامل اصلی، مسائل حاشیهای و علل غیر اصلی برجسته میشود. لذا این بحث گرچه در تبیین یک موضوع تاریخی و مستند به شواهد آن است اما با رویکردی سیاسی اجتماعی مطرح میشود و نباید تنها به عنوان یک مسأله تاریخی نگریست و از این رو یک بحث کاملا زنده است.وی گفت: ما بدون تردید یزید بن معاویه را قاتل امام حسین(ع) و اصحاب حضرت میدانیم، چنان که عبیدالله، عمر بن سعد، شمر، سنان و همه کسانی که جزو روسای سپاه شام و در واقع سپاه ظلم و جور بودند را قاتل حساب میکنیم؛ اما برخی ارادتمندان به بنیامیه و برخی کینهورزان نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) گاهی به تخطئه قیام حضرت اقدام کردند، گاهی هم صرفا مسئله نسبت دادن قتل به یزید یا حتی عبیدالله را انکار کردند. البته نسبت به اصل شهادت امام حسین(ع) در عصر ائمه(ع) هم مباحثی بود که نمیدانم منشاش جهالت و افراط بود یا آن هم یک توطئه بود. موضوع این بود که برخی که در ظاهر ابراز علاقهمندی به امام حسین(ع) داشتند، اصل شهادت ایشان را هم انکار کردند که به شدت امام صادق(ع) با این قضیه برخورد کرد. استدلال آنها این بود که کسی با شخصیت امام حسین(ع) چگونه میشود توسط مشتی در معنا کافر به شهادت برسد؟ مگر قرآن نفرموده «و لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا»؟ شهید شدن امام(ع) با منطق قرآن جور نیست! و گفتند: لابد مثل عیسی(ع) که به آسمان عروج کرد، ایشان هم به آسمان رفته است! این شبههای بود که نمیدانم چقدر گسترده بود، ولی تا اوایل دوره غیبت صغری ادامه پیدا کرد. حتی در یکی از توقیعاتی که از حضرت حجت صلوات الله علیه صادر شده، یکی از سوال ها همین است که آیا امام حسین(ع) کشته شده است یا خیر؟! که در این گفت وگو به این نمی پردازیم.تلاشها برای رفع مسئولیت یزید بن معاویهوی با بیان اینکه گاهی در جوامع، آشکارترین مسئولیتها و مسلمترین وظایف و پیامدهای تصمیمات و کارها، انکار شده و نادیده گرفته میشود، اظهار داشت: جای تعجب نیست که کسی نخواهد به راحتی مسئولیت این جنایت بزرگ را بپذیرد، مگر از باب حقد و کینه و جهالت کامل. مسئله شهادت امام حسین(ع) و اهانت روا داشتن به اهل بیت(ع) و به اسارت بردن آنان و جسارت کردن به اجساد پاک و مطهر آن عزیزان، چیزی نیست که حتی کسی مثل عبیدالله بنزیاد هم بتواند به راحتی مسئولیت آن را قبول کند. اگر هم در تاریخ گذشته و حتی در دوره معاصر برخی کسان از سر تقصیر یا قصور به تبرئه یزید یا تخطئه کار امام حسین(ع) و قیام حضرت پرداختهاند، برای این است که مسئولیت بسیار بزرگی است که روند جامعه اسلامی به گونهای شود که کسی چون یزید و به تبع او عبیدالله بنزیاد و عمر بن سعد و دیگر سران این جنایت روی کار بیایند و در کمتر از نیم قرن آن کسی را به این وضع به شهادت برسانند که در خاطره صدها و هزاران نفر هست که پیامبر اکرم(ص) چه رابطه و چه رفتار همراه با عطوفت و مهربانی با آن بزرگوار داشته است. این مسئولیت مسئولیت راحتی نیست.وی ادامه داد: به عنوان مثال در قرن ششم، ابوبکربن العربی صاحب کتاب «العواصم من القواصم» که در دفاع از صحابهای چون معاویه و کسان دیگری که در باور ما جزء فاسدان و جانیان هستند، مثل یزید نوشته شده، به تبرئه اینان و دفاع از چنین اشخاصی پرداخته است. موضوع کتاب اصلا همین است. یک بخش در دفاع از یزید است و کار سپاهیان یزید را توجیه کرده با این بیان که آنان مامور بودند و به روایت پیغمبر اکرم(ص) عمل کردند و به هر حال برای خودشان توجیه داشتند! برای اینکه مثلا از پیغمبر شنیده بودند: «انه ستکون هَنَاتٌ وَهَنَاتٌ، فَمَنْ أَرَادَ آن يُفَرِّقَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَهِيَ جَمِيعٌ، فَاضْرِبُوهُ بِالسَّيْفِ كَائِنًا مَنْ كَانَ» (العواصم و القواصم، ص243-244). به استناد برخی احادیث از پیغمبر اکرم(ص) آنها اقدام کردند به مقابله با امام حسین(ع)، و با تعارف گفتهاند: ولی کاش این کار را نمیکردند! ابنالعربی میگوید کاش حسین بن علی(ع) در همان مدینه میماند و به تعبیر برخی از این تبرئهکنندگان یزید و عبیدالله، به کشاورزی و دامپروری خودش مشغول میشد و دنبال این راهی که چیزی جز کشته شدن نبود و چیزی جز نوعی فتنهگری به دنبال نداشت، نمیرفت!یا مثلا ابن تیمیه متوفای 728، کار حضرت را محترمانه بر خطا دانسته و میگوید هیچ مصلحتی در آن نبود! البته اذعان دارد آن کسانی که حضرت را کشتند، جنایت کردند و آن بزرگوار مظلوم بود و شهید شد، ولی او شخص یزید را تبرئه میکند و گناه را به گردن عبیدالله بنزیاد میاندازد (منهاج السنه جلد 4، ص 530). در دوره معاصر هم یکی از شیوخ الازهر به نام شیخ خضری به تخطئه رفتار حضرت امام حسین(ع) پرداخته و دیگری محمد عزت دروزه است که او هم چنین نظری دارد.چه کسانی به تبرئه یزید پرداختند؟وی تأکید کرد: کسانی که به تبرئه یزید پرداختند، دو دسته هستند: برخی کار امام حسین(ع) را تخطئه کردند و برخی تخطئه نکردهاند، ولی گناه را از گردن یزید برداشتهاند. حداکثر اینکه میگویند عبیدالله یا عمر سعد از پیش خودشان این کار را کردند! دروزه میگوید: «فاذا کان الحسین ابی ان یستسلم لیدخل فی ما دخل فیه المسلمون و قاوم بالقوة فمقابلته و قتاله صار من الوجهة الشرعیة و الوجهة السیاسیة سائغاً؛ وقتی که حسین(ع) کوتاه نیامد و اقدام کرد به مقابله و مقاومت، از نظر شرعی مقابله با او و ایستادگی در برابر او، جایز است»!شخص دیگری که با نوعی خباثت به این موضوع پرداخته، محبالدین خطیب است که در حاشیه همان کتاب العواصم من القواصم، ص203 مطالب مفصلی دارد. از جمله در پاسخ به این جمله که نسبت داده شده به امامحسین(ع) که حضرت فرمود: «من را رها بکنید که بروم در این سرزمین گستردهای که هست تا ببینیم چه چیزی پیش میآید؟» نوشته است: نه، این پاسخ حسین برای کسی که بهرهای از سیاست و اندیشه را داشته باشد، قابل قبول نیست. برای اینکه ممکن بود او با تحریک کردن و تشویق یاران و طرفداران خودش در شهرها اقدام کند و این موجب فتنه و شورش و انقلاب بشود!نمونههای دیگری هم هستند. مثلا غزالی در تبرئه یزید در این بحث که آیا لعن یزید یا عبیدالله جایز است یا نه، میگوید جایز نیست و در نهی از این کار استدلالی دارد که یزید یک مسلمان بود و اگر کسی بخواهد بگوید که یزید امر کرده به کشتن امام حسین(ع)، -به تعبیر این استاد اخلاق و صاحب احیاء العلوم- اوج حماقت است! غزالی نهایت نادانی میداند که کسی بخواهد یزید را متهم بکند به قتل امام حسین(ع)! او استدلالی دارد و مجال پرداختن به سخن او یا رد آن نیست.استاد مرتضوی گفت: برای ما خیلی روشن است که کار یزید قابل دفاع نیست و نمیتواند کسی او را تبرئه کند و تنها علما و بزرگان شیعه نیستند که در این زمینه اظهار نظر کردهاند. بسیاری از صاحبنظران اهل سنت هم در برابر این گفتههایی که در تبرئه یزید در طول تاریخ نوشته شده، کتاب و مقاله نوشتهاند و سخن گفتهاند. مثلا در گذشته عالم و متکلم بزرگ اهل سنت، تفتازانی که متوفای 792 است، بر جواز لعن یزید به سبب این جنایتی که مرتکب شده ادعای اتفاق نظر میکند و میگوید هر کسی که کاری کرده، دستوری داده یا راضی بوده محکوم است. در میان معاصران هم دکتر طه حسین مصری است که ایشان هم استدلال و مسئله را ثابت میکند. بیش از این نمیخواهم به این موارد بپردازم.وی در پاسخ به این پرسش که «چرا یزید بن معاویه قاتل امامحسین(ع) و مقصر اصلی در فاجعه کربلا است؟» گفت: این پرسش به صورت کلی از نگاه تاریخی و فقهی به نظر میرسد که برای ما در تحلیل بسیاری از پدیدههای اجتماعی مسئله مهمی است. یک امر واضحی است که میدانیم یزید در شام بوده و عبیدالله در کوفه و آنچه که اتفاق افتاده توسط عمر سعد و شمر و سنان و نیروهایی که به کربلا گسیل شدند، بوده است. اما ما بدون تردید یزید و حکومت شام را قاتل امام حسین(ع) میدانیم و چرایی آن را حول سه محور باید دنبال کرد: یکی از نظر جایگاه سببیت در قتل که یک امر فقهی است؛ دوم از نظر مسئولیت کلی زمامدار و حاکم، چه باطل چه حق، چه مشروع و چه نامشروع. از این نظر باید چیزی که در تاریخ اتفاق افتاده یعنی قتل امامحسین(ع) و اسارت خاندان اهل بیت(ع)، بررسی شود که چه مسئولیتی به گردن یزید به عنوان زمامدار جامعه است؟ هر چند زمامدار باطل و نامشروع باشد، و مسئله سوم رضایت عملی که ببینیم چنین چیزی اتفاق افتاده یا خیر؟ ممکن است در ظاهر حاکمی چون یزید نقش خود را انکار کند و یا به گونه ای نشان دهد که خودش را بخواهد تبرئه کند. اما آیا کسی که در آن جایگاه قرار گرفته و در برخورد با این جنایتی که در منظر او صورت گرفته، کاری نکند، آیا میتوان او را تبرئه کرد؟ آیا این امر به روشنی نمیتواند دلیلی بر رضایت و حتی دخالت او در این قضیه باشد؟یکم: سببیت آمر در فقهوی اضافه کرد: در مرحله اول مسئله سببیت امر به قتل است. ما در فقه بعضی موضوعات کلی را در موضوع قتل و قصاص داریم. مثلا اگر کسی امر به غیر ممیز کند و به یک بچه یا دیوانه دستور بدهد که این فرد را بکش، فقها فرمودهاند این آمر قصاص میشود. چون آن بچه و دیوانه ابزاری بیش نیست. در امر به ممیز حتی اگر کسی به یک انسان نابالغ اما ممیز دستور دهد که این را بکش، اینجا اختلاف است که کسی که دستور داده قصاص میشود یا نمیشود؟ در امر به بالغ، مباشر قتل را قصاص میکنند و آن آمر را زندانی میکنند. در عین حال دستهای از فقهای اهل سنت در فرض امر به بالغ عاقل می گویند اگر کسی به یک انسان کامل عاقل دستور داد که این فرد را بکش، امرکننده قصاص میشود.اگر مولایی به عبد خود دستور دهد کسی را بکشد؛ در اینجا یک روایت معتبری از امام صادق(ع) هست تحت عنوان موثقه سکونی به نقل از امیرالمومنین(ع) که فرمود: «فی رجل أَمَرَ عبده ان یقتل رجلا فقتله فقال امیرالمؤمنین(ع): و هل عبد الرجل الا کسوطه أو کسیفه؟ یُقتل السید به و یستودع العبد السجن» (کافی، جلد 7، ص285). سوال اين روايت درباره کسی است که به بنده خودش دستور داده دیگری را بکشد، حضرت فرمود: آیا بنده جز این است که مانند تازیانه او یا مانند شمشیر اوسـت که کاملا در اختیار این مولاست و نگاهش به دهان اوست، بنده زرخرید اوست، او را بار آورده و تربیت کرده و رزق و روزی او را می دهد و مالکیتی برای خودش قائل نیست، آیا چیزی جز ابزار در دست اوست؟ حضرت افزود: مولا را به خاطر این دستور میکشند و عبد را هم به زندان میاندازند.وی عنوان کرد: در این باره چند دسته روایات داریم. برخی روایات میگویند این عبد را قصاص میکنند و مولایی را که دستور داده به زندان ابد میاندازند، اما این روایت میفرماید برده را حبس ابد میکنند و مولا را قصاص. جناب شیخ طوسی در تحلیل این دسته از روایات و علت تفاوتشان معتقد است این دو دسته روایات مربوط به دو وضعیت است. اگر این عبد به گونهای است که عاقل و بالغ و فهمیده است و میفهمد این کار معصیت است و نباید انسان بیگناهی را بکشد، این روایت که گفته عبد قصاص میشود، مربوط به این دسته است. اما اگر شخصی را به گونهای تربیت کردهاند که فکر میکند هر چه این مولا دستور بدهد، درست است، چون آقا و فرمانده و صاحب حیات اوست. اگر در وضعیتی قرار دارد که این عبد که چنین بار آمده و چنین نگاهی به مولای خودش دارد، در اینجا ابزاری بیش نیست و حداکثر به زندان میرود. در برخی روایات زندان ابد و در برخی مطلق زندان گفته شده است و قصاص جزای آن مولایی است که عبد را این گونه بار آورده که کورکورانه گوش به فرمان اوست (خلاف، جلد 5، ص 168-169). وقتی او را دنبال کاری میفرستد، باید بیچون و چرا اجرا کند، قدرت تفکر او را گرفته، فرصت فکر کردن و به گفته و امر این مولا نگاه کردن، سوال گذاشتن جلوی خود که من چرا باید این کار را بکنم و به چه گناهی من باید این فرد را بکشم را ندارد. اگر مولایی عبد خود را اینگونه بار آورده و در واقع قدرت تفکر، اختیار و ارادهاش را گرفته، آن کسی که قاتل است، در واقع عبد نیست، مولاست؛ شبیه این حالت در جامعه تحت امر معاویه و بنیامیه در شام رخ داد.دوم: اسارت فکری و تربیتی جامعه از سوی بنیامیهاستاد مرتضوی عنوان کرد: نمونههایی را از تاریخ جناب مسعودی در مروج الذهب نقل میکنم. مسعودی در این کتاب برای اثبات مراتب تدبیر، کاردانی و زیرکی معاویه، چند مثال و استناد تاریخی میآورد. یکی از آنها این است که معاویه به اندازهای از کاردانی و سیاست و استواری در تدبیر رسیده بود که دل و روح و جان اطرافیان خود از خواص و عوام را جذب کرده بود. نقل میکند در همان زمانی که سپاهیان شام از صفین بر میگشتند، مردی از کوفه به همراه شتری به دمشق وارد شد. در این زمان مردی از شامیان آمد و شتر مرد کوفی را گرفت و گفت این شتر ماده مال من است و تو که کوفی هستی، آن را در صفین از من گرفتی. کارشان برای حکمیت به نزد معاویه کشید. آن مرد دمشقی ۵۰ نفر را به عنوان شاهد در محکمه آورد و همه شهادت دادند که این شتر ماده مال فرد شامی است. معاویه هم علیه این فرد کوفی قضاوت کرد و دستور داد شتر را به شامی بدهد. «فقال الکوفی: اصلحک الله، انه جمل و لیس ناقة»: در این زمان مرد کوفی گفت اصلا این شتر ماده نیست، این جمل است، شتر نر است! معاویه گفت: «هذا حکم قد مضی»؛ این حکمی است که بالاخره صادر کردیم. بعدا معاویه پنهانی پیکی فرستاد و وقتی جمعیت رفتند، دوباره کوفی را احضار کرد و به او گفت: قیمت شترت چقدر است؟ دو برابر قیمت شتر را داد و مرد کوفی را راضی کرد. پیغامی هم از طریق او برای علی(ع) فرستاد. گفت به او پیغام مرا برسان که: من با صدهزار انسانی با او میجنگم که میان شتر نر و ماده فرق نمیگذارند!مسعودی افزوده است: چنان شامیان مطیع معاویه بودند که وقتی به طرف صفین میرفتند، معاویه نماز جمعه را چهارشنبه خواند -این نکتهای است که بارها شنیدهاید- با این توجیه که در آن شرایط حساس شاید جمعه نتوانند نماز جمعه بخوانند. سپس میگوید همینها موقع درگیری سرهایشان را به معاویه عاریه میدادند: «اعاروا رئوسهم عند القتال و حملوها»! یعنی کاملا در خدمت معاویه بودند. یک جملهای امیرالمومنین(ع) در نهجالبلاغه خطاب به اصحاب خود در میدان صفین در روزهای پایانی دارد که «اعیرونی جماجمکم و سواعدکم ساعة واحدة» یک ساعت جمجمهها و بازوهایتان را به من عاریه بدهید اما سستی میکردند اما یاران معاویه آن گونه تربیت شده بودند.استاد مرتضوی بیان کرد: در صفین وقتی جناب عمار یاسر به شهادت رسید، در سپاه معاویه تزلزلی رخ داد. زیرا یاد جمله معروف پیامبر(ص) خطاب به عمار افتادند که «تقتلک فئة الباغیة»؛ گروه باغی، ستمکار و متجاوز تو را میکشد. این یک قضیه تاریخی بود. این سپاهی که تا حالا فقط شام را دیده و نگذاشتهاند چیز دیگری بشنود، اینها یک مرتبه مواجه شدند با قتل عمار و این را نشانه عملی احتمالی بطلان جریان معاویه گرفتند. اما عمرو عاص كه وجود او برای همین چیزهاست، چاره اندیشید و گفت: «ان علياً هو الذي قتل عمَّار بن ياسر حين أخرجه لنصرته»! یعنی عمار را معاویه نکشته، بلکه علی او را کشته زیرا او عمار را برای یاری خود به میدان آورده و باعث قتلش شده است! اگر علی عمار را همراه خود نمیآورد او کشته نمیشد؛ پس قاتل عمار علی است! مسعودی درباره استدلال عمر عاص که علی(ع) قاتل عمار است، میگوید: شامیان اعتماد کردند و به راحتی این استدلال را پذیرفتند. وقتی ماجرا به گوش امیرالمومنین(ع) رسید، فرمود: در این صورت قاتل حمزه هم پیغمبر(ص) است، برای اینکه او را پیغمبر(ص) به احد برد! اما سپاه شام پذیرفتند علی(ع) قاتل عمار است (مروج الذهب، جلد 3، ص31-32).کار به جایی رسید که آنها مسئله لعن امیرالمومنین(ع) را سنت خود قرار دادند که قضایای معروفی در این زمینه وجود دارد. مسعودی میگوید: یک وقتی معاویه بالای منبر مشغول لعن و بدگویی امیرالمومنین(ع) با تعبیر «ابوتراب» بود، یکی از نخبگان و اهل فهمهای شامی پرسید: این ابوتراب که امام (یعنی معاویه) بالای منبر او را لعن میکند کیست؟ ما او را نمیشناسیم. طرف مقابل به عنوان نخبه پرورده شده در دمشق، که تحت سیاست و فرهنگ معاویه پرورش یافته، پاسخ داد: به نظرم علیّ یکی از دزدهای سر گردنه است که به دنبال فتنهانگیزی هستند! چنان که وقتی عباسیان در حال قدرت گرفتن و روی کار آمدن بودند، عبدالله بن علی بن عبدالله بن عباس و سپاهش شام را فتح کردند. وقتی سران بنیامیه را گرفتند، آنان قسم جلاله خوردند که ما برای پیغمبر وارث و خویشاوندی غیر از بنیامیه سراغ نداشتیم تا شما آمدید. حالا فهمیدیم که پیامبر فامیلهای دیگری هم داشته است!معاویه مردمش را در جهالت، ناآگاهی و فضای بستهای تربیت کرده، پس بر این مردم آیا چیزی جز شلاق و شمشیر حاکم است؟ آیا این نوع تربیت غیر از آنچه در روایت یادشده آمده، برده جز شلاق و شمشیر مولایش است، به دست میدهد؟ آیا باید رفت سراغ آن برده ای که این گونه تربیت شده و او را قصاص کرد؟ یا آن حاکمانی که این افراد را این گونه تربیت کردهاند مسئول اصلی قتل هستند؟ البته منظور ما تبرئه سربازان معاویه نیست، اما مقصر اصلی در کار آنان کسی جز معاویه و عمرو عاص و سران شام هستند؟وی گفت: در سال ۶۰ وقتی معاویه در حالت احتضار بود، وصیتنامهای برای یزید نوشت. آن زمان یزید در دمشق نبود. یک جمله از آن وصیت خیلی جالب است: «و انظر أهل الشام فليكونوا بطانتك و عيبتك، فإن رابك من عدوّك شيء فانتصر بهم فإذا أصبتهم فاردد أهل الشام إلى بلادهم، فإنّهم ان أقاموا بغير بلادهم تغيّرت أخلاقهم» (الکامل، جلد 4، ص 6)؛ یعنی: یزید توجه کن این مردم شام «بطانه» تو باشند، بطانه به لباس زیرین که به تن میچسبد گفته میشود. کنایه از اینکه این اهل شام تکیهگاه نزدیک و کمککار تو باشند. به اینها تکیه بکن. من اینها را آن گونه که خواستم تربیت کردم، پس اگر از ناحیه دشمن حادثهای پیش آمد، از این شامیان به عنوان سپاه مورد اعتماد کمک بگیر و به آنان اعتماد کن و به میدان ببر، اما وقتی از آنها استفاده کردی، نگذار زیاد خارج از شام بمانند و آنان را زود داخل شام برگردان و نگذار زیاد بیرون بمانند، برای اینکه آنان اگر در مناطق و شهرهای دیگر زیاد بمانند، اخلاقشان عوض میشود!وی در پاسخ به این پرسش که «مقصود از تغییر اخلاق آنان پیداست، چیست؟» گفت: آنان آگاه میشوند، چیزهای جدیدی میفهمند، سوالات جدیدی برایشان به وجود میآید. درباره اسلام و پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) و واقعیات بیرونی میفهمند؛ معاویه به فرزند خود تاکید میکند: این سپاهیان را که استفاده کردی، در اولین فرصت به شام برگردان. پیداست فرد شامی که تحت تربیت چنین سیاست و تربیت و فرهنگی است که در فضایی بسته، نمیگذارد اینها آمیختگی با افکار دیگر داشته باشند، اینگونه افراد و سربازان، چیزی جز تازیانه و شمشیر حاکم محسوب میشوند؟ و اگر دستور داد به آنان که بکشند، درست است که از جرمشان کاسته نمیشود، اما قاتل اصلی جنایت چه کسی خواهد بود؟ آن کسی که اینها را اینچنین برای چنین روزی بار آورده است و به خدمت خود میگیرد.سوم: شواهد آمر بودن یزید در ماجرای کربلااستاد مرتضوی عنوان کرد: شواهد آمر بودن یزید متعدد است: اولا نامههای متعددی که رد و بدل میشود، حقایق را نشان میدهد. همان وقتی که امام حسین(ع) در مدینه بودند، یزید در نامه دومی که به ولید بن عقبه نوشت، دستور صریح داد که با امام حسین(ع) برخورد کن و اگر بیعت نکرد، سر او را برای من بفرست. در چنین حکومتهایی نقش سلسله مراتب خیلی مهم است. کسانی که یزید را تبرئه کردند، به صراحت گفتهاند این از خودسری عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد بود. عبیدالله از پیش خودش به عنوان خوشخدمتی دست به چنین جنایتی زد و این ربطی به یزید ندارد! اما نکته مهم این است که در چنین حکومتهای متمرکز و یکهسالاری که ما در تاریخ بنیامیه سراغ داریم، آیا مسئولان میانی میتوانند از پیش خودشان تصمیماتی آن هم در این سطح و به این اهمیت بگیرند؟ مقابله با فرزند پیغمبر(ص)، آن هم به این شکل؟! این اصلا امکان ندارد.چهارم: تصمیمسازی در حکومتهای استبدادیوی بیان کرد: اگر هیچ شاهد مکتوبی نباشد جز همین قاعده کلی، در یک حکومت استبدادی و متمرکز همین کافی است که بگوییم افرادی چون عبیدالله مامورانی بیش نبودند. در چنین حکومتهایی بخش اصلی تصمیمات اصلا پشت صحنه گرفته میشود. کسانی که روی صحنه معرفی میشوند، اصلا تصمیمگیرندگان اصلی نیستند، خیلی روشن است.معاویه در نامهای به امام حسین(ع) نوشته بود که تو میخواهی اختلاف افکنی بکنی؟ و تهدید کرده بود. امام(ع) یک جواب مفصلی به او دادند که خواندنی است؛ از جمله یکی یکی جنایتهای معاویه را بر میشمارد: «أ لست قاتل حجر بن عدي؟ .. أ و لست قاتل عمرو بن الحمق؟.. أ و لست صاحب الحضرميين؟» (رجال کشی، ص49-51). آیا تو قاتل حجربن عدی و یارانش نیستی؟، آیا تو قاتل عمروبن حمق تو نیستی؟ حضرت یکی یکی جنایاتی که عوامل معاویه انجام داده بودند را به او نسبت میدهد. در منطقهای که جناب حجربن عدی را همراه یارانش سر بریدند و به شهادت رساندند که معاویه حضور نداشت؛ اما امامحسین(ع) در این نامه مستقیما در اینجا میگوید که قاتل تو هستی و این قتلها را تو انجام دادی. چرا؟ چون در یک ساختار حکومتی مانند حکومت معاویه که مردم را اینچنین بار آورده، آیا چیزی جز این میتواند باشد؟ آیا میتوانیم بگوییم برخی ماموران با خودسری دست به این جنایات زدند؟ شواهد زیاد است، تصریحاتی که یزید کرده، حرفهایی که زده، اوامری که کرده، در منابع موجود هست. ولی فرض کنیم اگر ما هیچ شواهد تاریخی مکتوبی نداشتیم جز اقتضای سلسله مراتب در چنین حکومتهایی، آیا غیر از این باید قضاوت کنیم که یزید عامل اصلی و قاتل اصلی امامحسین(ع) است؟وی تأکید کرد که بنابراین مسئله سببیت که در حقوق و فقه هم گفته شده، اقوی از مباشر است، یعنی اگر کسی به یک طفل غیرممیز گفت شخصی را بکشد، درست است که مباشر قتل آن بچه است، اما حکم قصاص در مورد آن دستوردهنده است، زیرا سبب اقوی از مباشر است. سیستم حکومتی که بنیامیه طراحی کردند و معاویه آغازگرش بود، با حمایت برخی خلفای قبلی، وقتی نوبت به یزید و سپاهش رسید، آیا غیر از این است که بگوییم عبیدالله و عمر سعد و شمر و سنان و همه اینها مانند شلاق و شمشیر در دست معاویه و یزید بودند؟ و البته این چیزی از مسئولیت مباشرت این عوامل مزدور نیز کم نمیکند.پنجم: مسئولیت کلی حاکم بودنبخش دوم نگاه به قاتل بودن یزید، از منظر مسئولیت کلی حاکم بودن است. چون یزید حاکم بود، ولو نامشروع چون زمامدار بود و قدرت، ثروت و نیرو همه در دست او بود.1- نامهنگاری مکرر و آگاهی کامل یزید از اوضاع جاریاستاد مرتضوی در مسئولیت مستقیم یزید بن معاویه و دستگاه شام در قتل سیدالشهداء(ع) به چند نکته اساسی توجه کرد و گفت: یزید کاملا از اوضاع جاری آگاهی داشت، از وقتی امامحسین(ع) حرکت کرد از مدینه به مکه و مکه به کوفه، مرحله به مرحله نامه نوشته، اول در مدینه، دوم در مکه به ابنعباس نامه نوشته و نصیحت کرده که تو بزرگ بنیهاشم هستی؛ حسین بن علی دنبال شورش است. طرفدارانش در کوفه نامه نوشتهاند؛ تو جلویش را بگیر، و الا من برخورد میکنم. وقتی جناب مسلم بن عقیل به کوفه آمد، مجددا یزید نامه نوشت به ابنزیاد در بصره و او را مامور امارت کوفه کرد و گفت: «فإن شيعتی من أهل الكوفة كتبوا إلیّ فخبرونی انّ مسلم بن عقيل يجمع الجموع و يشق عصا المسلمين» (الفتوح، جلد 5، ص 36): طرفداران من از اهل کوفه به من نامه نوشته و خبر دادهاند مسلم دارد نیرو جمع میکند و اختلافافکنی میکند! با حفظ مسئولیت وارد کوفه شو و جلو مسلم را بگیر که ابنزیاد آمد و به خوبی هم جلو مسلم را گرفت.پس از شهادت جناب مسلم و فرستادن سر او و هانی بن عروه به دمشق، یزید نامه دیگری به ابنزیاد در کوفه نوشت و ضمن تایید کار او، به اقدام خود در تشویق مالی دو نفری که سرها را برده بودند، اشاره کرد و افزود: «..و قد بلغني ان الحسين بن علي قد عزم على المسير إلى العراق، فضع المراصد و المناظر و احترس و احبس على الظن، و اكتب إليّ في كل يوم بما يتجدد لك من خير أو شر.» (الفتوح، جلد 5، ص 36). در این نامه گفت: گزارش به من داده شده که حسین بن علی راهی عراق شده، افرادی را برای کمین بگذار. -افرادی را میگذاشتند در مسیرها تا بررسی کنند و کاروانها را زیر نظر بگیرند-، اینها را در مراحل مختلف بگذار و مواظب باش و هر کس را که احتمال دادی از نیروهای حسین باشد، زندانی کن. هر روز هم به من گزارش بده. یزید گزارش روزانه از ابنزیاد خواست و گفت، گزارش هر روز را چه خبرهای بد و چه اخبار خوب را برای من بفرست. او کاملا در جریان بود، غیر از این نمیتوانست باشد. آن سرزمین گسترده را غیر از این اگر بود، به خیال خود نمیتوانست اداره کند. طبیعت کار او اقتضا میکرد که آگاه باشد.2- گماردن فردی مانند ابنزیادوی ادامه داد: یک مسئله مهم دیگر که مربوط است به مسئولیت کلی حاکم بودن یزید و او را قاتل امام حسین(ع) معرفی خواهد کرد، این است که یزید حاکم قبلی کوفه را ناتوان میدید، یک جوان فاسد و جلاد قسیالقلب به نام عبیدالله بنزیاد را برای مقابله با امامحسین(ع) به جای أو گمارد. عبیدالله پسر زیاد، متولد ۳۹ هجری است و در آن مقطع ۲۱ ساله بود. آدم قساوتپیشهای که نوشتهاند از خونریزی لذت میبرد. معاویه ابنزیاد را گذاشته بود حاکم بصره. یزید با ابنزیاد بد بود. برای اینکه وقتی معاویه یزید را به ولایتعهدی معرفی کرد، زیاد، پدر عبیدالله با ولایتعهدی او همراهی نکرد و نوشتهاند که یزید به همین دلیل با پسرش خیلی بد بود. این آدمی که پدرش ولایتعهدی یزید را قبول نکرده، به عبارتی متهم است. این گونه افراد که یک مقدار زیر سوال هستند، زمینه خیلی قوی دارند برای نشان دادن مراتب ارادت و علاقهمندی خود و خیلی خوشخدمتی میکنند. نمونه بارز آن ابنزیاد است. نقل شده که یزید میخواست ابنزیاد را بر کنار کند، اما در همان مقطع قضیه امامحسین(ع) و ورود جناب مسلم بن عقیل به کوفه پیش آمد. یزید از این فرصت استفاده کرد و ابنزیاد نیز میخواست خودی نشان دهد. به هر حال نفس گماردن فردی مثل عبیدالله بر امارت کوفه، یعنی مسئولیت و دخیل بودن در قتل.3- مسئولیت کلی زمامدار در برابر کارگزاران خوداستاد مرتضوی گفت: از سوی دیگر، زمامدار درباره اقدامات کلیه کارگزارانش مسئولیت کلی دارد، مخصوصا در دولتهای متمرکز، معلوم است که زمامدار در برابر کارهای دستنشاندگان مستقیم و غیرمستقیم مسئولیت دارد.ابنابیالحدید معتزلی ماجرایی را به نقل از عبدالله بن عباس روایت کرده که او شاهد یک کشمکش میان امیرالمومنین(ع) و خلیفه سوم عثمان بوده است. عثمان در سالهای آخر مواجه با اعتراضات گسترده مردم بود و مردم شکایات خود را پیش امیرالمومنین(ع) میبردند. حضرت پادرمیانی میکرد و تذکر میداد و گاهی هم توبیخ میکرد. گاه عثمان کج خلقی میکرد و فکر میکرد افرادی که اعتراض به او اعتراض میکنند، به تحریک علی(ع) است. حتی گاهی به ایشان میگفت از مدینه برو بیرون و گاهی حضرت را چند روزی بیرون میفرستاد؛ حتی در نقلی که ابنابیالحدید آورده یک بار که حضرت پیشنهاد در واقع رشوه را قبول نکرد، تا جایی که میخواست به سر و روی حضرت تازیانه زد!وی اضافه کرد: به نقل ابنابیالحدید و به روایت عبدالله بن عباس عثمان به حضرت امیر عتاب کرده بود که چرا اختلافافکنی میکنی؟ خوبف قدرت دست خلیفه است و هر کار دلش بخواهد میکند، هر کس را دلش بخواهد متهم میکند. یعنی به جای آنکه خودش را اصلاح کند، دیگران را متهم به اختلافافکنی میسازد! عثمان افزود که چرا علی(ع) همانند رفتاری که با دو خلیفه قبلی داشت، با او ندارد. بعد هم افزود: من که از نظر خویشاوندی به تو نزدیکترم. او و امام علی(ع) هر دو داماد پیامبر(ص) و به اصطلاح باجناق بودند. عثمان میگفت، چرا همانطور که از آن دو خلیفه حرفشنوی داشتی، از من حرفشنوی نداری؟ حضرت جواب داد و اتهامات را رد کرد که من علیه تو کار نمیکنم و این گونه نیست. بعد فرمود: «فارجع إلى الله أباعمرو و انظر هل بقي من عمرك إلا كظِمء الحمار فحتى متى و إلى متى؟ أ لا تنهى سفهاء بنيأمية عن أعراض المسلمين و أبشارهم و أموالهم؟» (شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید، ذیل خطبه 135) و یکی از مقاطعی که حضرت خیرخواهی کرد، همین جا است. کاری به حق و باطل بودن حاکم ندارم. بحث این است که وقتی در حوزه مسئولیت حاکم اتفاقی میافتد، چگونه میتواند خود را از مشکلات تبرئه بکند، مگر اینکه به صراحت و سرعت با گناهها و خطا و فساد و جنایتها برخورد بکند.در میان حیوانات مورد استفاده اعراب، الاغ خیلی زود تشنه میشود. حضرت به عثمان فرمود: از عمر تو ایا چیزی جز چند لحظه مانند فاصله تشنه شدن یک درازگوش بیشتر مانده؟ مگر چقدر میخواهی عمر کنی؟ تا کی؟ تا کجا؟ آیا این بیخردان بنیامیه را نمیخواهی از تعرض به آبروی مسلمانها باز بداری؟ دستشان را باز گذاشتهای تا هر جور میخواهند با عرض و آبرو و امنیت و آسایش و حقوق اجتماعی سیاسی و مادی و معنوی مسلمانها رفتار کنند! چرا بازخواست نمیکنی؟ چرا دست آنان را باز گذاشتی؟ دستشان را باز گذاشتهای تا هر طور میخواهند بر گرده مردم تازیانه فرود بیاورند. سپس افزود: «و الله لو ظلم عامل من عمالك حيث تغرب الشمس لكان إثمه مشتركا بينه و بينک»؛ به خدا قسم اگر یک نفر از مسئولان و کارگزاران تو در غرب سرزمینت ظلم کند، تو در آن شریک هستی. از گناه او کم نمیشود. اما تو خودت را نمیتوانی تبرئه کنی.این است که امیرالمومنین(ع) خود به شدت و با دقت زیاد مواظب رفتار و عملکرد کارگزاران خود بود. در نهجالبلاغه در بخش نامهها، بخش قابل توجهی از توبیخهایی که امام(ع) دارد مربوط به عمال و کارگزاران خود است که خطا میکردند و ایشان با آنها برخورد میکرد. همین جناب ابوالاسود دئلی را از منصب قضاوت عزل کرد. او پرسید که چرا مرا برکنار کردی؟ فرمود: «انی رایت کلامک یعلو کلام خصمک!» (مستدرک الوسائل 17/359) برای اینکه من یک مجلس قضاوت و داوری تو را دیدم که صدای تو بالاتر از صدای طرف مقابل بود! چنان که کمیل بنزیاد را به خاطر اینکه در برابر عبور دشمن ضعف تدبیر نشان داده بود، توبیخ کرد (نهج البلاغه، نامه 61). جناب محمد بن ابیبکر دستپرورده خود حضرت بود، اما با احترام او از حکومت مصر برکنار کرد و مالک را گذاشت، برای اینکه میگفت مصر بزرگ است و دشمن در آن طمع کرده و منطقه مصر در توان او نیست و حتی محمد بن ابیبکر دلخور شد. بعد حضرت فرمود اگر او را از مسئولیت برداشتم، میخواستم مسئولیت راحتتری به او بدهم (نهجالبلاغه، نامه 34). خلاصه اینکه حاکم در برابر رفتار منصوبان و کارگزاران خود مسئولیت دارد و کسی مانند یزید که عبیدالله را گمارده و دست او را باز گذاشته نمیتواند خود را مبرای از جنایت فجیع قتل فرزند پیامبر(ص) و یاران او نشان دهد.4- تلازم گستره اختیارات با گستره مسئولیتهمواره اختیار و مسئولیت تلازم دارد و این یک قاعده است. حضرت امیر(ع) این قاعده را در خطبه معروف ۲۱۶ نهجالبلاغه به دست ما داده است. فقهاء نیز در فقه این قاعده را دارند كه هرکس سود میبرد، زیان هم باید ببرد: «من له الغنم فعلیه الغرم». نسبت حق و تکلیف چیست؟ حضرت امیر(ع) فرمود: «لا یَجْری لِاَحَدٍ اِلاّ جَری عَلَیْهِ وَ لا یَجْری عَلَیْهِ اِلاّ جَری لَه». این سخن را در مسجد کوفه نفرمود، بلکه در میدان جنگ، در صفین فرمود. یعنی همان جایی که ما میگوییم «شرایط حساس»! آنجا فرمود: نسبت حق و تکلیف یکسان است. دامنه اختیارات و اطلاق اختیارات، برابر دامنه مسئولیت است. هر که بامش بیش، برفش بیشتر! هر کس اختیار بیشتری دارد مسئولیت بیشتری هم دارد. اگر ما قائل شدیم اختیارات قید ندارد و مطلق است، مسئولیت هم همین گونه خواهد بود. یعنی در حکومت متمرکزی که معاویه در شام به هم زده و به دست فرزند ناخلف و به یک معنا خلفش یزید سپرده، جایگاه او چنین مسئولیتی را اقتضا میکند.5- اعلان مستقیم و غیرمستقیم رضایت عملی دلیل دیگر بر اینکه یزید قاتل است، اعلام مستقیم و غیرمستقیم رضایت عملی یزید از این فاجعه بزرگ است. با این وصف هیچ کس، هیچ فقهی، هیچ تاریخی و هیچ قاعده تاریخی و اجتماعی نمیتواند او را در قتل امامحسین(ع) تبرئه کند. چگونه میشود بپذیریم یزید دستی در قتل امامحسین(ع) نداشته باشد، دستور نداده باشد، عبیدالله را مامور نکرده باشد، تهدید نکرده باشد که سر حسین را بفرستید و الا برخورد میکنم، در حالی که رفتارهای یزید بعد از شهادت امامحسین(ع) اصلا با این موارد سازگاری ندارد. رفتار او به خوبی نشان میدهد که او نه فقط رضایت قلبی داشته، بلکه دخیل بوده و امر کرده و او قاتل است.شاید گفته شود رضایت بعدی که ملاک نیست، خیلی کارها در دنیا واقع میشود که ممکن است فرد راضی باشد، اما نقش ندشته باشد. البته روایت از امامعلی(ع) داریم: «من رضی بفعل قوم فهو کالداخل معهم فیه» (وسائلالشيعة، جلد 16، ص 141)؛ هر کسی راضی باشد به کار خوب یا بد گروهی، مثل این است که جزو آنها بوده است. من نمیخواهم به این استناد کنم، اما یک زمانی فرد مسئول نیست، قدرتی ندار و در کناری است، یک جنایتی اتفاق میافتد و میگوید خوب شد که اتفاق افتاد. آیا این رضایت و خشنودی با آن وقتی که وی مسئول باشد و زیردست و نیروی او، عبیدالله بن زیاد، عمر بن سعد و.. کاری انجام دهند، یکسان است؟ اینجا اگر یک رفتاری را انجام داد که نشاندهنده رضایت او است، او در موضع زمامداری و ریاست است. این با رضایت قلبی دیگران فرق دارد. اسرای آلالبیت(ع) را به همراه سرهای شهیدان توسط ابنزیاد فرستادند. اگر یک عامل دستنشاندهای مثل ابنزیاد اطمینان به رضایت یزید از جنایت خود نداشته باشد و به عنوان یک نیروی خودسر این کار را کرده باشد و اگر هماهنگی در این امر مهم صورت نگرفته باشد، چطور میتواند بدون واهمه و با افتخار، اسرا را همراه سرها بفرستد؟ عبیدالله خاطرش از کجا آسوده است؟ آیا یک نیروی خودسر میتواند خاطرش آسوده باشد؟!استاد مرتضوی گفت: برخی دیگر از شواهد رضایت یزید از فاجعه کربلا، از این قرار است: عدم توبیخ و عدم عزل ابنزیاد و قاتلان، برگزاری جشن عمومی پیروزی در شام همراه چراغانی و زدن طبل و پوشیدن لباس نو، جلسه ویژه با دعوت سفیران و سران و تبریکگویی به یزید. سخنرانی حاکی از رضایت یزید مانند آنچه یزید به حضرت زینب(س) گفت: «کیف رایتِ صنع الله باخیک»!؟ یعنی چگونه یافتی رفتار خدا را درباره برادرت؟! او خود را عامل و نماینده و نشانه خدا در زمین میداند! ارتکاب جسارت به سر سیدالشهدا(ع) در برابر چشم حاضران به شکل جسارتآمیزی که قابل بیان نیست. علاوه بر زدن با آن چوب دستی، کارهای زشت دیگری میکرد؛ همچنین تشویق و ارتقاء مقام قاتلان. به عنوان مثال الان هر چه دولت آمریکا بگوید ما هواپیمای ایرباس شما را ناخواسته زدیم، ما نمیپذیریم. زیرا اگر ناخواسته بوده، چرا به فرمانده آن ناو جایزه دادید، تشویق کردید، آن هم به صورت علنی. چرا؟ برای اینکه میگوییم اگر نمیخواستید و طراحی نکرده بودید، چرا تشویق کردید؟ وقتی عامل جنایتکاری چون عبیدالله بن زیاد کاری را انجام داد، اگر شما واقعا راضی نبودید، او را لااقل برکنار و توبیخ میکردید. ولی نه تنها او را برکنار نکردند، بلکه مقام بالاتری به او دادند. یزید بعد از شهادت امامحسین(ع) نامهای به عبیدالله نوشت که «امّا بعد فانک قد ارتفعتَ الی غایة انت فیها»؛ تو به آن بالاترین مقامی که امکان داشت رسیدی. و افزود: «کما قال الاول: رفعت فجاوزت السحاب و فوقه فما لک الا مرتقی الشمس مَقعد». یعنی شعری هم برای او گفت. یزید اگر فرمانده خود را عزل میکرد، جواب بقیه را چه باید میداد؟ بقیه نیروی خود را از دست میداد! پس تمام تبعات آن را به جان میخرد و شعر هم میگوید که: خیلی مقام بالایی پیدا کردی عبیدالله! تو از ابرها هم گذر کردی؛ تو باید کنار خورشید بنشینی!! بعد ادامه داد: نامه را که خواندی، بلافاصله به شام بیا تا به تو پاداش دهم. وقتی عبیدالله وارد شام شد و پیش یزید رفت، یزید به احترام عبیدالله بلند شد و او را در بغل گرفت، بین چشمهایش را بوسید و او را کنار خودش روی تخت نشاند و به آوازهخوان گفت بخوان و به ساقی هم گفت بنوشان و بعد هم شعری خواند: «فاذا وقفت علی کتابی فاقدم علیّ لاجازیک علی ما فعلت. و لما دخل علی یزید قام الیه و اعتنقه و قبّل ما بین عینیه و اجلسه علی سریر ملکه و قال للمغنی: غنّی و قال للساقی اسقی» (حیاة الحسین(ع) جلد 3، ص392». عبیدالله یک ماه در شام ماند. عبیدالله حتی آن قدر خودمانی و عزیز شده بود که در خانه یزید، مهمان خانواده او شد. یزید یک میلیون درهم صله به او داد. یک میلیون هم به عمر سعد داد. خراج یک سال عراق را برای عبیدالله آزاد گذاشت و حتی بعدا برادر عبیدالله یعنی مسلم بنزیاد را هم به ولایت خراسان رساند.نوشته استاد سیدضیاء مرتضوی در گفت وگو با شفقنا: حکومت یزید زمینهساز مستقیم شهادت امام حسین(ع) بود/ یزید با آگاهی کامل، مسیر شهادت امام حسین(ع) را رقم زد/ هیچ تحلیل تاریخی نمیتواند یزید را تبرئه کند/ در ساختار استبدادی، تصمیمگیر اصلی حاکم است/ حاکم مسئول همه جنایات کارگزاران خود است اولین بار در خبرگزاری بینالمللی شفقنا | خبرگزاری شیعیان، فتاوای آیتالله سیستانی و مرجعیت، آخرین اخبار ایران و جهان. پدیدار شد.